نوشته های یک دختر ملنگ

 

ملنگ غمگین

 

 

 

نه صدام درمیومد 

نه می‌تونستم نیگاش کنم

اومد جلو 

دستمو گرفت

لپمو بوسید

بغلم کرد

فکر کنم گفت خدا فظ

یادمه که گفتم مواظب خودت باش

سوار ماشین شد

چشم بر نداشتم ازش

از شیشهٔ عقب ماشین نیگام میکرد، نیگاش می‌کردم

رفت

اشکای گرم من تو هوای سرد نیمه شب اوپسالا اومدن پایین

ساعت‌ها راه رفتم, اشک ریختم , صداش کردم و سرما رو حس نکردم

عزیزم  رفت ...

 

 

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        پنجشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٩ - عسل تلخ

تست

 

سلام

فکر کنم که می‌خوام بازم بنویسم.

 حالا یه تلاشی می‌کنیم ببینیم به کجا میرسیم.

 اینو فقط واسه تست کردم میزارم اینجا.

 شاید وقتش شده.

 

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        سه‌شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٩ - عسل تلخ

بابای حسن

س س س سلام !

نمی دونم اصلآ کسی مونده که جواب سلام من رو بده ؟!!

وقتی بچه بودم مامان بزرگم می گفت وقتی وارد خونه میشی٬ به خونه ی خالی سلام کن؛ چون در نبود اهل خونه٬ خدا چند تا فرشته رو می فرسته که از خونه مراقبت کنن که دزد نیاد٬که آتیش سوزی نشه٬که ... . پس اول سلام کن و بعد٬از اینکه خونه رو دست نخورده می بینی از خدا و فرشته هاش تشکر کن. 

پس منم سلام می کنم و میگم ممنونم.

پارسال همین موقع ها بنده با اقتدار در حال به پایان رساندن تحصیلات خویش در دانشگاه شیراز(همون شیرین شهر خودمون) بودم و در این اندیشه که چگونه خنزر پنزر خود را جمع کنم و چگونه با صاحب خونه ی ندید بدید خود تصفیه حساب کنم و چگونه بروم شونصدتا امضای فارغ التحصیلی را جمع کنم که ار سوی نازنین و سولماز در آستانه ی امتحان بزرگی قرار گرفتم :

سولماز و نازنین : سلام سه نقطه! چطوری؟ میای بریم اصفهان؟

عسل : ها؟!! بریم اونجا چی بگیم؟!!

س و ن : خوش می گذره.

ع : از حالا بگم من خونه ی فک و فامیل و دوست و آشنا نمی رم ها ! ما رو تو هتل راه میدن آیا؟!

س: احمق من اونجا سو‌ئیت دارم.

ع : من چهارشنبه امتحان دارم ..... نه نه بعدشم نمیام٬ نع ع ع نمیام م م .

س و ن : پس ما سه شنبه می ریم .خدافس.

اهم٬ بله.شما چی فکر می کنین؟خوب فکرتون رو واسه خودتون نگه دارین چون من چهارشنبه شب تو اتوبوس شیراز-اصفهان بودم.

سر صلاة صبح رسیدم اصفهان.همونجور خواب آلو و کورمال کورمال رفتم سوار یه ابو طیاره ای شدم و تااازه رفتم جلو هم نشستم حتی در کنار رارنده(یادتونه که این صنف چه علاقه ی عمیقی به من دارن). حالا که نیگاه میکنم میبینم اوا خاک به سرم اینکه دینگالیگا بابای بچه هاست و من دارم برای بار سوم در طول چهار پنچ سال زندگی مشترک ایشون رو می بینم. آره خلاصه خیلی اتفاقی همدیگه رو دیدیم (ساکت!راست می گم)

آدرس رو که بدین شرح بود: (میدان...٬خیابان...٬کوچه... و به گفته ی نازنین  نشون به اون نشون که  یه تیر چراغ برق در وسط آن قرار دارد) دادم به آقامون.ایشون آدرس رو خوند٬یه نیگاه عاقل اندر سفیر رر به من کرد و گفت : یوهاهاهاهاهاها.گفتم:رو آب بخندی. به من چه؟!مگه خونه ی منه؟اصلآ شهرشماست.شما عیب و علت دارین که تیر برق رو گذاشتین سر راه.

و ما رفتیم و دیدیم سو‌ئیت نگو بلا بگو.اولآ: خونه هه در اعماق شهر بود .ثانیآ:انگار جنگ ایران و عراق در خود این منطقه شروع شده بود و گویا هنوز هم خبر پذیرش قطعنامه ۵۹۸ بهش نرسیده بود و دوران سازندگیش شروع نشده بود.ثالثآ:پلاک ملاک چیز تزئینی و لوکسی می باشد.حالا من و نیما کله ی سحری تو این کوچه هه.من عصبانی٬نیما هلاک از خنده و جیغ که ای ول٬تیر چراغ برق!!دیدمش خودشه.درست وسط وسطه.هیچی در کنار تیر برق مذکور یا سند بی آبرویی من ایستادیم.من زنگ می زنم به نازنین که خبر مرگت اقلآ شب یه ضربدر قرمزی چیزی می کشیدین رو در که من بفهمم دماغم رو بکنم کجا؟!!!توجه داشته باشین که این نیما هم داره می خنده در تمام این لحظات.یهو دیدم از یه خونه ی متروکه ای یه کله ی تیره رنگ اومد بیرون.بله بله نازنین علامت داد و ما پریدیم تو متروکه هه و چپیدیم در یک اتاقی.و بله معلوم میشه که اینجا کاخ بابابزرگ سولمازه که واسه یه ترمی که دانشجوی مهمان بود٬ اونجا باشه و موشه تو سوراخ نمی رفت خرس به دمبش می بست.و تازه بعدش سولماز حرف قشنگی زد :بابابزرگم خیلی خسیسه و اگه بفهمه ما سه نفریم میمیره.بابامم که دندون پزشکه٬جراح قلب نیست که بتونه خوبش کنه.پس در نتیجه من چطوری برم w.c کنم؟!پس باز هم در نتیجه در یک قابلمه ی شیک صورت خود را ششتم به چه تمیزی و مسواک هم زدم به چه نازی و w.c هم .... دهه خوب معلومه که نکردیم چون قابلمه هه پر شده بود دیگه. برای صبحانه هم جاتون خالی نازنین و سولماز زحمت کشیده بودن پاستل خریده  بودن که به همراه سه قاشق آش تقسیم بر سه خوردیم و خیلی چسبید و جاتون خالی واقعآ.از اون طرف سولماز جان ساعت ۷ صبح قرار دادگاه داشتن چون رفته بودن شیشه ی مغازه ای رو که پایان نامشون رو تایپ می کرده شکسته بودن که چرا پایان نامه م حاضر نیست؟!( اونوقت به من می گن هار).به نارنین گفتم یا همین الان برمی گردیم شیراز یا می ریم هتل.گفت بیا بریم خونه عمه مستانه.نوشین و نیما و مهرنوش هم واسه تعطیلات اومدن اونجا.گفتم معلومه که میام خونه ی عمه مستانه/بگو قبلش چه کنم با این مثانه؟! نازنین رفت تو حیاط کشیک تا من برم تو حیاط دست به آب.خوب این قسمت سانسور میشه و در صحنه ی بعد  من دارم با شادی و خوشحالی هر چه تمام از موال خارج میشم که بله ٬میبینم یه پیرزن نقلی و سرخ و سیبیلو و یه پیرمرد فرتوت که گویا نه چیزی می بینه و نه چیزی می شنوه ایستادن تو حیاط.پیرمرده عصاش رو گذاشته بود رو سینه ی نازنین  و می گفت:تو دختر حسنی؟! نازنین هم به تته پته افتاده که چی بگه.اونم هی می گفت تو دختر حسنی؟!تو دختر حسنی؟!بالاخره نازنین گفت آره.پیرمرده گفت بابا بیا این بخاری رو خاموش کن. حالا نگو اینا فکر کرده بودن نازنین٬سولمازه.منم نازنینم.لابد شیلنگ آبم عسله.خلاصه تند تند پوشیدیم که درریم دوباره این پیرمرده(بابای حسن) اومد دستش رو گرفت جلوی صورت نازنین.حالا نازنین یه نیگاه به من می کنه یه نیگاه به یارو.تصور کنین سه تا موجود ناجور ایستادن تو یه متروکه ی ویرونه به همراه یه ساک و یه چمدون و ساعد یک دست هم جلوی صورت یکیشونه و زمان هم همینطور سپری میشه و قرن ها می گذره و هی باد شنی میاد و من و نازنین میشیم عبرت سایرین و تبدیل به خون آشام هایی میشیم که دخترایی رو که میرن مهمونی هی می فرستیم دستشویی.بالاخره نازنین جون کند گفت:بله؟ یارو گفت: دکمه ی آستینم رو ببند.

خلاصه از اونجا پریدیم بیرون.حالا کوچه هه دراااااااااااز٬ما هم با چمدون و ساک.عین دیوونه ها تو کوچه می دویدیم هی پشت سرمون رو نیگاه می کردیم تا رسیدیم سر کوچه.وقتی خیابون رو دیدیم چشمان بدون آرایشمون پر اشک شد.نمی دونستیم چیکار کنیم از خوشی.چمدون ها رو ول کردیم افتادیم تو بغل هم د بخند.بعدش اومدیم تاکسی بگیریم دریغ از یه خر.تصور کنین کله ی سحر ایستادیم کنار خیابون با اون سر وضع اسفناک٬با چمدون٬عین دختر فراری ها.سرانجام یه پیکان پوکیده اومد ما رو سوار کرد به شرط ۳۰۰۰ تومن.حالا ما سوار شدیم می بینیم هیکلمون شده عین ناقص الخلقه ها.ماتحت تقریبآ روی آسفالت قرار داشت بعدش لنگ و زانو اون بالاها واقع شده بود.حالا من و نازنین یه نیگاه به هم می کنیم از زور خنده بنفش میشیم .آدرس رو میدیم به یارو٬ایشون هم لطف می کنه ما رو می بره٬یه جا هم پیاده میشه و آدرس کوچه رو می گیره و می رسیم.می فرماید که خواهر میشه ۳۷۰۰.ما هم از اون زیر میرا در حال جون کندن داد می زنیم:قرارمون سه تومن بود که.می فرماد که:خواهر من پیاده شدم آدرس گرفتم.دیدیم خداییش حرف حق می زنه طفلک.از اون ته  می گیم:آقا بی زحمت یه طناب بنداز ما در بیایم.طنابم ۳۰۰ حساب کن که رند شه یهو بهت ۴۰۰۰ تومن تقدیم کنیم.فقط تو رو خدا از ما راضی باش.

واسه ناهار قرار بود من و نیما و داش مهدی(دوست آقا) و آبجی کوچیکه که دانشجوی اصفهان بودن بریم خوان گستر ناهار.بعدش آقا و مهدی هی میومدن دمبال من هی نمی رسیدن ٬هی میومدن هی نمی رسیدن ٬هی میومدن می رسیدن اما نبودن.اصولآ این دو تا وقتی با هم میفتن قابلیت های مغزیشون میره زیر رادیکال.در اینجا من یه غلطی کردم گفتم در ضمن ٬سر این کوچه هه دفتر نمی دونم چندم سپاهه.آقا گفت هاااااا فهمیدم بای.بعدش زنگ می زنه که من روبروی سپاهم تو کجایی؟!بهش می گم من  نگفتم برو یه پاسگاه پیدا کن وایسا جلوش.گفتم از قضا سر این کوچه هه یه پاسگاه هست.میگه:وااااااااای بر تواصلآ این چه جاهاییه که فامیل های تو  میرن خونه می گیرن؟!!! و بالاخره ما به هم رسیدیم و به اتفاق مرحله ی بعدی عملیات رو آغاز نمودیم که از این قرار بود که بریم دنبال آبجی کوچیکه .ایشان در این محل منتظر ما بودند: بلوار...٬ورودی...٬مجموعه ی گلها٬تقاطع میخک.اما از اون جایی که ما سه نفر ذهن بسیار خلاقی داریم٬آدرس رو تبدیل کردیم به:بلوار ...٬ورودی...٬تقاطع گلها٬ساختمان بهار.و ما خیلی ناز میریم این آدرس رو می پرسیم و ملت هم کم نمیارد و با اعتماد به نفس ما رو راهنمایی می کنن و ما هی میریم.بعدش یه بلواری بود مال یه خانوم محترمه به نام علویه که ما هی می رفتیم و میومدیم سر از این خانومه در می آوردیم ٬تبدیلش کردیم به سالاد الویه بیچاره رو.حالا منم هی از اون پشت جییییغ که من گشششششششنمه. اینام هر هر و کر کر که بیا سالاد الویه بخور یه یه یه یه ی ی ی ی.

بعدش رفتیم تو یه کوچه ای٬یه خانوم میانسال سیاه پوش و خسته داشت می رفت تو خونه ش.ما هم از تو ماشین هواااااار که تقاطع گلها٬ساختمان بهار کوجاست؟خانومه رو به این دو تا کرد گفت:برید تا ته٬ بعد یه کم جوز هندی اضافه کنین بعد بپیچید دوباره برگردید بعد برید تو زاینده رود شنا کنید بعد  به جای بهار می رسید به بهشت ٬عزیزم!حالا من نیگاه می کنم می بینم آب از لب و لوچه ی این دو تا روانه.میگم چتونه؟!خوب آدرس خرکی داد.میبینم اینا همینجور صورتی موندن و به همدیگه می گن: شنیدی؟گفت عزیزم!!!

بالاخره جیغ های من نتیجه داد و ماشین به راه افتاد و ما همچنان با پشتکار فراوان  به گم شدن خود  و طواف به دور شمع وجود بانو الویه ادامه دادیم و به لطف خدا اینا جای خونه ی زنه یادشون نمونده بود وگرنه حتمآ برمی گشتن زنگ می زدن که ببخشید ماییم عزیزانت٬یه بار دیگه آدرس رو با قافیه ی عزیزم آخرش بفرمایید لطفآ.در نهایت سر یه پیچ یه دختری دیدیم با قد بلند به چشم خواهری.نیما گفت عیال گمونم خود نون زیر کبابه.من گفتم:ها !!

آآآآآآری و بدینسان جستجوی ۳ ساعته ی ما به نتیجه رسید.به نظرم اگه جایی زلزله بیاد من و نیما و مهدی می تونیم با  خونسردی و شم قویمون جون خیلی ها رو نجات بدیم.

واااااااااای دیگه بسه.من چرا هنوز روده م انقدر درازه ؟بقیه ش تو پست بعدی.

نوکرم

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - عسل تلخ

وارد بازی شديم

سلام

جناب دینگالیگای بزرگ مرا به بازی خطرناکی وارد کرده اند(بازی شب یلدا) و من از آنجایی که خیلی حرف گوش کن هستم وارد شده ام به بازی و دیگه راه برگشت ندارم و پل های پشت سرم رو خراب کردم و اینا .

طبق دستور ،من باید ۵ خصوصیتم رو که شما نمی دونین بگم.اما مساله اینجاست که اون چیزایی که تا حالا نگفتم رو حتما نباید می گفتم و الان هم نمی گم دیگه.

۱. من عاشق این چیزهام :

شیرینی (به طورعام) ، نون خامه ای (به طور خاص)،غذا (به طور عام)، البته صبحانه و عصرانه و شام، و عده ی ۲ صبح (از ناهار بدم میاد)، راه رفتن تا حد از دست دادن پا و کمر، گربه (به طورعام)،روژین (به طور خاص)،چای و قهوه ، آب (استخر،دریا،رودخونه،حوض،جوق،سطل،تشت،وان، ... )،خواب صبح،ارتفاعات(نشستن در بالاترین طبقه ی کمد،چرخیدن حول میله ی بالایی تاب و ایضا خود را از میله ی مذکور سر و ته آویزان کردن- فکر کنم واسه همین مامانم تا من رو بزرگ کرده پیر شده- من حتی تخت خوابم رو دادم ساختن که چند کیلو متر از زمین بالاتر باشه ، و سایر ارتفاعات )

چت کردن با دینگالیگا،آش رشته های هتل عباسی اصفهان،ورق بازی با تقلب،مسافرت،فیلم و کتاب،پسر بچه ها (خیلی رو راستن و با نمک، اگه می خواین بدونین که مثلا امروز زشتین یا خوشگل ازشون بپرسین،محاله که دروغ بگن)، خندوندن بابام، خنده های بابام، حرف زدن با بابام، چشم های مامان،شبهایی که همه خونه هستیم و تا صبح با پگاه و عماد و بیتا (خواهرها و برادرم) دور هم می شینیم و ور می زنیم و می خوریم و می خندیم و فیلمهای قدیم و جدید خونوادگی رو می بینیم،البته اگه نگین و نگار (دختر خاله هام) هم باشن که چه بهتر.

فیلم پدر خوانده ۱ و ۲،موسیقی فوق العاده ش و نگاه سرد مایکل (آل پاچینو) در سکانس آخر پدر خوانده ی ۲

فیلم ۱۲ میمون (تری گیلیام) به اضافه ی موسیقی و شعر پایانیش.

۲.من متنفرم از این چیزها :

به جز مامان و بابام و یک دوست خیلب نزدیک که خداوند لعنتش کنه کسی حق نداره اینها رو به من بگه :

از کجا میای؟ به کجا میری؟تلفنت اشغال بود با کی حرف می زدی؟موبایلت خاموش بود،تلفن خونه هم اشغال بود،چیکار می کردی؟کی بود اس ام اس داد الان؟اومدم در خونه ت نبودی کجا رفته بودی؟بگو با کیا رفته بودی ؟چرا این عکس رو بریدی؟پسر جفتت نشسته بود؟کی بود؟خبریه؟چرا شیرینی ندادی؟

چرا تا حالا ازدواج نکردی؟ چرا ازدواج نمی کنی ؟چرا ازدواج نخواهی کرد؟چرا زن این نشدی؟ چرا زن اون نشدی؟چرا زن این نمیشی؟ چرا زن اون نمیشی؟چرا زن این نخواهی شد؟ چرا زن اون نخواهی شد؟

وای چه بی احساسی! قلب نداری! لج بازی! بدی! چیزی ! بی احساسی ! قلب نداری !

چقدر خوندی؟تا کجا خوندی؟ فرناز اینها تا کجا خوندن؟ چرا این هفته نرفتی خونه تون؟ چرا امروز دیر بیدار شدی؟مگه دیشب چیکار می کردی؟ چرا امروز آرایش کردی؟خبریه؟ چرا شیرینی ندادی ؟تو که انقدر با مهسا جوری بگو ببینم با کی دوسته؟ چرا هومن آنی رو ول کرده؟ فرناز هنوز با مهدی دوسته؟ حامد و سیمین بعد از عقد روابطشون چه جوریه؟(یکی نیست بگه خوب اگه قرار بود من بیام حرفهای ملت رو به بقیه ی ملت بزنم که نمیومدن همه ی حرفاشون رو بهم بزنن)

بستنی میوه ای، خرید کردن، جارو زدن

۳.سرم به کار خودمه،هوشم و حواسم گلمه

اما اگر کسی دماغشو وارد زندگی م بکنه،تیکه تیکه ش می کنم،می سوزونمش و میگذارمش پیش بقیه ی خاکستر ها. و البته چون آدم بی شعوری هستم اگه کسی بهم بگه بالای چشمت ابرو ،من نمی گم که بالای چشم تو هم ابرو، می رم ابروهاش رو لیزر می کنم تا دیگه در نیاد.

۴.در مورد ظاهر آدم ها سلیقه ی  مسخره ای دارم.اگه بگم کسی خوشگله بقیه میگن میمونه و بالعکس.

مثلا  یه بار داشتم واسه پگاه توضیح می دادم  که بابک (دوست پسر خاله م ) که من خیلی از قیافه ش خوشم میاد چه شکلیه.گفتم : ببین پگاه! بابی عین عقربه.واااااااااااای نمی دونی چه تیکه ایه.بعدش قدش متوسطه اما ۴شونه س، بعدش کمرش باریکه، بعد یه کم قناصه جوری که واسه عروسی نوید کت شلوار درست و حسابی گیرش نیومده،اونوقت صورتش پهنه،بین دو تا دندون جلوش یه کم فاصله ست و ....... خلاصه که درست عین حیوون می مونه.(البته بعدا که پگاه بابک رو دید ،زد تو سر من که با این میمون نرقصی یه وقت تو عروسی نوید)

از اون به بعد هم  پگاه میگه مثلا : عسل ! ببین چه پسر خوشگلی جلوی مغازه ی کاوه ایستاده،عین حیوون میمونه لا مذهب.

۵. یه بار وقتی ۲۰ سالم بود در محیط آبی رنگ پشت در اتاق عمل جراحی اعصاب در حالی که داشتم دستامو می شستم به فائزه (صمیمی ترین دوستم) گفتم : من اگه جام گرم و نرم باشه ، خواب و غذام درست و به موقع باشه و به اندازه ی کافی فیلم و کتاب دور و ورم باشه ، دلم واسه کسی تنگ نمیشه،هیچ کس.

فائزه گفت : خدایا !!!!! تو چه جور حیوونی هستی ؟!

کلا وابستگی م به اشیا و جاها بیشتره.

دارم فکر می کنم که چه جوری منظورم رو برسونم و شما و فائزه رو از اشتباه در بیارم اما راهی به نظرم نمی رسه.

 ا ه ؟چرا نقطه ها و عددها همچين شدن ؟!!!!

اينها رو هم من دعوت مي كنم :

هلال ناتمام

در هواي گرگ و ميش سحر گاهي

خونه شكلاتي

پدرام پيكس

فونيكس

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥ - عسل تلخ

مثل هميشه

سلام.

از اون وقتی که اینجا به روز نشده تا الان اتفاق های خوب و بد و عجیب و معمولی زیادی افتاده واسه م ، مثل همه ، مثل همیشه. اما فقط خدا می دونه که این اتفاقات چه تاثیرات وحشتناکی روی عسل تلخ گذاشتن  انگار منم عوض شدم ، انگار مثل سابق خل نیستم ،انگار بد اخلاق شدم و بی طاقت و از همیشه بدبین تر.انگار دیگه چیزی من رو از خنده روده بر نمی کنه، انگار دیگه از خونه بیرون نمی رم !!! انگار بالاخره بابام رو به آرزوش رسوندم و آهسته و موقر راه می رم.آخ خ خ یادم نمیاد ترقه هام رو کجا گذاشتم ؟!

راستی کجان انبوه کتاب هایی که روی پا تختی و زیر تخت و لابلای لباسها و تو طاقچه و صد البته باقچه افتاده بودن و من از ذوق خوندنشون w.c هم نمی رفتم ؟ کجان اون همه CD فیلم که با ولع می دیدمشون و ساعت ها راجع بهشون با فرزاد داد و هوار و کتک کاری می کردم ؟

چرا دیگه از مثل بلدوزر غذا خوردن و مثل تراکتور خندیدن و عین بز کوهی ورجه وورجه کردن لذت نمی برم ؟! اصلا من چرا انقدر وزن کم کردم ؟! کاش جواب آزمایش تیروئیدم مثبت باشه و بندازمش گردن گواتر.

چرا دیگه ابراز عشق ها ،پیشنهاد ها،قایم موشک بازی ها سرگرم کننده نیستن ؟!! چرا ........  هووووووووی عسل  .......... هو و وووی  ......... هوش ش ش ش ش وایسا بابا،کجا داری میری ؟!! باز شروع کردی؟! به جد جفتمون قسم که چند وقت پیش هم همینجوری شده بودی ،بعدشم خوب که شدی هیچی ،از قبلتم خل تر شدی. پس بیخود بغ بغو نکن و ناله نکن و شلوغ نکن که .....

گمشو برو یه تنگ شیر نسکافه ی دااااغ درست کن و بشین کنار پنجره و کوچه و آسمون و هوا و بارون رو باهاش بخور و کیف کن، خاک بر سرت کیف کن.

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥ - عسل تلخ

هولا هولا هی

سلام

اول بسم الله بگم که پست اين دفعه کوتاهه.بس که ملتی اومدن اينجا و غر زدن و نفرين کردن و ناله کردن و مشت کوبيدن به سينه و فحش دادن و بر سر زدن و عاق کردن و مو کندن و فين کردن و تهديد کردن و به صورت چنگ انداختن و تف کردن و جززز زدن و ....

اين روزها من در چنين وضعيتی هستم :

به خدا هر کس ديگه ای جای من بود الان آتيش روشن کرده بود و يه مرغ پر پر(por par) گذاشته بود رو کله ش و لباس های بی حيايی سرخپوستی پوشيده بود و نيزه به دست وسط اتوبان هولا هولا می کرد و دور آتيش می دويد.

والله نمی دونم خوشحال باشم يه ناراحت ؟!!!! جیغ بزنم و هورا بکشم و قهقهه بزنم يا با صدای بلند عر بزنم ؟!!! خدا هم اون بالا نشسته و لبخندهای موذيانه می زنه که : همانا بشين سر جات بچه و انقدر زرزر نکن. و در ادامه :الا ای عبده! من خودم حواسم هست و می دونم دارم چيکار می کنم. فلذا حالش رو ببر ملنگه.و باز می فرمايد که : يا ايتها العسل ! کيف کن( بنده خودم به وقتش حالت رو می گيرم دختره ی نفهم.بالاخره يه روز می فهمی که هيچ کس آقای هود نميشه ولی ديگه اون موقع پشيمونی فايده نداره٬ هر چند که بعيد می دونم شعورت برسه.) منم که از خدا خواسته  فعال دارم کيف می کنم. من که با تو که نمی تونم که در بيفتم که خدا که  (تکبير)

در حال حاضر هم مشکل اصلی اينه که تعطيلات بين دو ترم کجا برم و چيکار کنم ؟!!!

پگاه درازه (خواهرم) ميگه بيا بريم کيش با اکیپ اون وريا.( اما اونها خيلی بی تربيتن)

مهسا بلا (دوست ماشين بازم) ميگه بيا بريم کيش به اکیپ این وريا.( اینها هم خيلی چيز هستن)

پرنسس مهسا (همون دختر عموم که پارسال ٬ماجرای شلوار رو برام درست کرد) ميگه بيا بريم کيش با بچه های فاميل بابا.(همچين بدم نمياد ٬ خيلی ديوونه هستن٬حسابی می خنديم.)

همونطور که می بينيد اکثر راه ها به کيش ختم ميشه.اما :

نگار و نگين و پريسا (دختر خاله های خل و چل) ميگن بدم بيا تهران جهت انجام کارهای محير العقول هميشگی و حال و حول.( حقيقتش وسوسه ميشم ولی تو پاييز ۲بار رفتم تهران .)

مريم گلی(مامانم) ميگه پس کی ميای خونه؟!! من چه گناهی کردم که بايد انقدر دير به دير فرزند برومندم رو ببينم؟( حق داره والله)

بهزاد جون ( پدر پادشاه) می گويند که بنشين و از بهر فوق ليسانس مطالعه کن الا و هان و آگاه باش که علم بهتر باشد ز ول گشتن.( البته خوب راست می فرمايند اما کو گوش شنوا؟!!)

نازنين (دوست ندارم هيچ توضيحی راجع بهش بدم ) ميگه بيا بريم اصفهان.( حتما با تو انسان ديوانه همسفر ميشم عزيزم)

آقای جاسوس(بهتون نمی گم کيه تا جونتون در بياد )(چقدر هم که واسه شماها مهمه) ميگه بيا تو تعطيلات ازززدواج کنيم تا ماه محرم شروع نشده .( واااااااااای خدا چه فکر خوبی)

اما خودم چی دوست دارم ؟!!!! دويت دارم يه عالمه فيلم و کتاب جمع کنم ببرم خونه و پيش مامان و بابام بمونم و هی غذای خونگی بخورم و هی لم بدم تو بغل مامانم و هی زير زيرکی از بابام پول بستونم.

ماااااشالله ! باز خوبه که قرار بود کم بنويسم.

روی ماه همتون رو می بوسم.التماس دعا.

(راستی نمی تونم کامنت بنمايم براتون.باشه تا بعد از امتحان ها که می رم خونه و با خياااال راحت همه رو می خونم.)

 

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤ - عسل تلخ

عسل عوضی

تقديم به او٬ که اگر نبود تمهيدات کارسازش ٬اين نوشته به تبع(طبع) نمی رسيد : نيما دينگاليگا

والله من اصلا حال و حوصله ی نوشتن نداشتم و اوضاع روحيم به قدری متغير و ناپايدار و بی ثبات و خرکی بود که اصلا تضمينی وجود نداشت که وسط يه نوشته ی پر از خنده و شوخی ٬ شروع نکنم به عر زدن و يا خودسوزی ننمايم.(حالا يکی نيست بگه که نوشته های قبليت مگه غير از اين بودن ؟!!!!)

اما . ..... ... . ام م م ا .......... اما ......

در اين مدت آقامون(همون دينگال) يکی دو بار غر زد که بيا و آپ کن خبر مرگت و خوب ما هم ترتيب اثر نداديم(عدم تمکين زن از شوهر) و در نهايت٬ايشان در کمال وقاحت و به کثيف ترين شکل ممکن مرا وادار به نوشتن کرد و آن هم اين بود که در صورت عدم آپ تجديد فراش خواهد کرد( سوء استفاده ی يک مرد پست از شرع و قانون). و من هم نه به خاطر نگه داشتن شوور چندشم و نه به خاطر حفظ آشيونه م که به خاطر اون سه تا طفل معصوم (ممد٬ذبيح و زبيده) تمکين کردم  و الان در خدمتتون هستم.

بی مقدمه عرض کنم که ۸ آبان تولدم بود و من هم به خاطر عروسی داييم که عيد فطر بود از يه هفته قبلش تهران بودم و همينجوووووووووووور واسه خودم عشق می کردم.

هدايای بس نفيسی من جمله: چندين و چند sms پر احساس در اولين دقايق بامداد ۸ آبان (يکيشون ۴ صبح بود که اگر خنگ نباشين می فهمين که کار دينگيلی بود)(البته اولين تفلن درست ساعت ۱ دقيقه ی بامداد توسط رابين هود صورت گرفت)٬ چندين و چند تلفن لوس و همراه با جيغ و داد و قربونت برم و فدات بشم و ماچ و جيگرتو بخورم ٬ مقادير معتنابهی پيل٬ يه کمی گوشی موبايل٬ يه شيشه عطر ٬ گل ٬ و دو بار دعوت به شام و يه اسپری 8&4  و ...... دريافت نمودم. 

و جالب اينجاست که من در آن روز عين يک عدد سگ سياه چاق گر احمق می بودم٬ به گونه ای که علی به رابين هود گفت : واقعا کار خوبی کردی که کراوات بستی٬عسل می تونه راااحت خفه ت کنه.

عزيزان خيلی تلاش کردند که به من خوش بگذرد٬ يه عاااالمه آدم رفتيم شام خورديم٬کيک خاااااامه ای خورديم و بعد هم با جمع خودمونی ها رفتيم فرحزاد توی اون سرمايی که خر تب می کرد٬ سگ سرفه می کرد٬ گربه عطسه می کرد٬زرافه خراطی می کرد٬ شتر لاو بازی می کرد. و من کم مونده بود که از هول خوردن گردو قليون رو کاملا غير عمد بندازم روی آقای هود( که ای کاش که انداخته بودم). و از بس که خنديدم اون شب هلاک شدم و تا چشمم به هود بدبخت می افتاد تبديل به همون سگ سياهه می شدم٬ حتی حاضر نشدم نزديکش بشينم.از دستش ناراحت بودم خوب.به خاطر علی جونش برای اولين بار در طول تاريخ آشنايی مزخرفمون من رو نيم ساعت معطل کرده بود(می دونم که حق رو به من ميديد)(من خودم شخصا هميشه دير حاضر می شدم و اين يه مساله ی عاديه اما اون که هميشه زود ميومد اين دفعه چرا همچين کرد؟!!!!)

طفلک انقدر هول کرده بود که موقع برگشتن می خواست کفشهام رو هم پام کنه و من با قيافه ی هيولا وارم می گفتم: وااااااااای داری چيکار می کنی؟!! مرسی .... نه و ته دلم از خودم خجالت می کشيدم که با ربع قرن سن٬اونم تو روز تولدم٬اونم سر موضوعی که رابين خيلی توش مقصر نبوده و معذرت خواهی هم کرده و اين همه تلاش کرده که اون شب به من خوش بگذره٬اونم جلوی دوستامون انقدر بچه بازی در آوردم(تقريبا داشت التماس می کرد که عسل! تمومش کن)(فکر نکنيد که آدم شدم ها٬ نه اصلا يه همچين فکر غلطی نکنيد.من همچنان بر مواضع احمقانه ی خودم پا فشاری کردم در آن شب.آخه من خيلی عوضيم).کجا بودم ؟!!! ها!  و همه با چشم های ذوزنقه ای به ما نگاه می کردن در مراسم کفش پوشيدن خانوم سيندرلا (وااای خدا! چقدر از خودم بدم مياد) و تو دلشون می گفتن که اين دو تا چرا همچين می کنن. و دختر خاله م هم زير لب به زمين و زمان و خودش و دوست پسرش و  من فحش می داد و قربون صدقه ی رابين هود می رفت و هی می گفت :حيف از اين پسر که گرفتار توی آشغال شده. بعد هم ماجرا رو واسه ی همه از مامانم و خاله ها و دختر خاله ها گرفته تا شير موزه ی دار آباد تعريف کرد.

جالب اينجاست که فرداش تو شرکت يکی از آقايون همکار بهش گفته بود : معلومه که الان بايد سرفه کنی وقتی تا اون موقع شب فرحزاد بودی  (تف به اين شانس). دختر خاله هم خودش رو زده بود به اون راه و وقتی اومد خونه عين جارو برقی سر و صدا می کرد و به زمين و زمان و خودش و دوست پسرش و من فحش می داد و قربون صدقه ی .......

به هر حال ديگه در توانم نيست که بيشتر از اين در افشانی کنم و می دونم که مزخرف نوشتم و نشونه ش هم اينه که توی نوشته های قبليم تنها يکی دو مورد اون هم در حد يه اشاره ی کوچيک در مورد رابين می نوشتم اما اين دفعه ..... .ان شاء الله که در آينده بهتر می شوم.

بابت دير آپ کردن هم معذرت.باباجون وقتی آدم می دونه که قراره چرت بنويسه٬خوب بهتره که ننويسه.خدا بگم چيکارت کنه مرد که من رو وادار به نوشتن اين خزعبلات کردی.

گشنمه٬ديگه برم.

       

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        جمعه ٢٧ آبان ،۱۳۸٤ - عسل تلخ

فکر کنم اين دختره يه چيزيش ميشه !!!!

سلام جيگرها !!

هنوز نيومده لوس بازي هام شروع شدن. پيش از هرگونه زر مفتي بهتون بگم که فعلا راجع به مکه هيچي نمي گم.مي خوام يه مدت بگذره و خوووب ازش فاصله بگيرم تا بتونم بدون هيجان راجع بهش بنويسم.

خوب عزيزانم ! حالا مي خوام همون سوال مزخرف هميشگي رو ازتون بپرسم:

اگه گفتين من الان کجام ؟

هر کي هم که اشتباه بگه خره

خوب خران محترم ! بنده باحال شهر نبوده و بلکه شيرين شهرم. ماشالله بس که اين شهر رو دوووووست دارم  تابستون هم موندم اينجا. کاش مي شد اينجا شوهر کنم اصلا.

تا يادم نرفته بگم که اين دفعه ابروهام خيلي خوب شدن (چشم مسعود کف پام) و سيم هاي مبارک رو هم از توي دهانم در آوردم بعد از ۵ سال و يک مدل خط چشم خفن هم از خودم در کردم اخيرا و مي خوام اين دفعه که رابين هود رو مي بينم واسش بکشم تا بيچاره درجا سکته کنه ٬ چون عينهو فرعون مي شم . ولي واسه تنوع خوبه٬ يه کم مي خنديم.

و حالا:

اي مرد نامرد!!!  اي نيماي جنايتکار٬ اي شوهر پست٬ اي خونخوار٬ اي چندش٬ اي نکبت٬ اي بي مسئوليت٬ اي مرد شکاک٬ بدبين و خشن٬ اي بي وفا٬ اي مهتاد٬ اي ول معطل و اي عشق ملنگانه ي من ! خبرت رو بيارن (دوووور از جون خودش و اون شيمکش)

ديدين تو رو خدا ؟!!! ول کرده من رو رفته فرانسه.تازه اونم جنوبش که دريا داره و جاي بي تربيتيه. من بدبخت يه سر رفتم زيارت خونه ي خدا اين همه فحش خوردم از آقا و متهم به خيانت شدم و حال آنکه خودتون مي دونين که توي اون مدت خودش تشريف برده بود تهران دنبال کارهاي ناپسند. الانم که ول کرده رفته خارج از کشور٬ اونم کجا؟!! اروپا٬ اونم کجا؟!!! فرانسه٬ اونم کجاش؟!! جنوبش که دريا داره و جاي بي تربيته.يه هفته ي اول که پاک عيالش رو فراموش کرده بود٬بعد از يه هفته هم sms  داده که من با زنان بره... (استغفرالله) تو دريا (جاي بي تربيتي) بودم و تاااازه  من ميدونم خودم که همش ميره ديسکو ليموناد مي نوشه و همراه با میوزيک نرمش هم مي کنه با زنان .... . تازه با پررويي تمام به من ميگه که من مي دونم تو الان داري به من خيانت مي کني و تو الان با رابين هودي و..........

تف ف ف ف ف ف به روت آقامون ! ( اين عاشقانه ترين جمله اي ست که من خطاب به دينگال به کار مي برم).

قراره امروز بياد اگه خدا بخواد و طبق معمول هميشه طياره ش مشکل پيدا نکنه. تازه رفتنه هم ۲ساعت الاف(علاف) شد.

ديگه اينکه اگه تيززز باشين مي فهمين که من الان يه کم غمگينم .کاش تا ۵شنبه ناراحتيم از بين بره که با خيال راحت برم شهر( همون تهران بابا ) .حيف که خودم٬ خودم رو گذاشتم تو کار انجام شده وگرنه نمي رفتم.ملت اونجا منتظر منن.خصوصا که قبل از رفتن به مکه با پريناز آشتي کردم (مراجعه کنين به پست به خدا ديگه کتکت نمي زنم ).حالا علاوه بر نگار ونگين و مهدخت و آرمان٬ پريناز و سامان هم منتظرمنن.تااازه بايد سوغاتياشون رو هم بدم.

يه چيز ديگه ! هلال جون ! دلم خيلي برات تنگ شده. (حتما به بلاگش سر بزنين بچه ها)

راستي يه سوال ؟!!!! بهم نخندين ها !!!!! خودم مي دونم که خيلي زشته که آدم ۲۵ سالش باشه و ربع قرن از عمرش بگذره ٬ ولي هنوز عاشق نشده باشه. اما الان يه کم يه جوري شدم. يعني ممکنه علت اين دلپيچه٬ عشق باشه ؟!!! يا اينکه وبا گرفتم ؟!! به نظر شما دندون درد و شب نخوابي و ريش در آوردن علامت عشقه ؟!!!! اينکه آدم زياد بخوره و از کارآموزي جيم بشه هر روز نشونه ي عشقه ؟!!! اينکه آدم تو عربستان هر چي رو که ديد بگه مي خوام بخرم واسش (از چوب مسواک گرفته تااااااااا .... ) و بعد که اون جواب sms آدم رو نده هرچي رو که خريده بوده پس بده٬ نشونه ي عشقه ؟!! والله به نظرم بيشتر نشونه ي خليت آدمه تا عشق. خصوصا که بعدش بفهمه که سيم کارتش نيم سوز شده بوده که جواب نمی داده.

از ته دل آرزو مي کنم که عشق نباشه اما اگر هم باشه مي خوام خودم رو بسپرم دستش تا ببرتم. کي مي دونه که چقدر ديگه زنده ام ؟!!! پس بهتره دست از اين محافظه کاري فرسايشي بردارم و دستي دستي خودم رو بدبخت کنم.

پس زنده باد ملنگ بدبخت !!!!!

پي نوشت ۱:

اينا رو ديروز نوشتم اما نت قطع شد واسه همين الان دارم آپ مي کنم و مي خوام بگم که دوران توهم عاشقانه ي من کوتاه بود. آره من بزدلم ! من ترسوام ٬ من آشغالم٬ من خودخواهم٬ من لوس و از خود راضيم و خيلی ترسو٬خيلی ترسو٬ خيلی ترسو اما همينه ديگه .نمي خوام٬ نمي خوام ٬ نمي خوااااااااااام. اما پس چرا ته دلم ناراحتم ؟!!! چرا دلشوره دارم؟!!‌به عکس هميشه که از دست خودم عصباني مي شدم و تا مي تونستم خودم رو فحش بارون مي کردم و يا خودم رو تنبيه مي کردم که مثلا اين هفته طبق معمول سه شنبه ها با بچه ها ناهار نرم بيرون يا آخر هفته با نازنين نريم قارچ برگر و پيتزا بخوريم به اندازه ي يه خر ٬ يا مثلا خودم رو مجبور مي کردم که يه مسافت طولاني رو تو آفتاب راه برم ياتيکه ي جلوي موهام رو مي بريدم يا خودم رو از نعمت خوندن کتاب محروم مي کردم يا ..... آره به عکس هميشه دلم داره واسه خودم مي سوزه٬ براي اولين باره که از روي ناتواني دارم مي بارم٬ من هميشه وقتي عصباني ميشم صدام مي لرزه اما اين دفعه از روي ضعف و همينه که حالم رو به هم مي زنه.من دلسوزي کسي رو نمي خوام حتي دلسوزي عسل رو براي عسل.من از نظر احساسي خيلي ناپخته و خامم. آخه چرا نمي تونم  با عشق کنار بيام.الان دارم صورت همشون رو به خاطر ميارم و صداشون رو مي شنوم.اما به خدا دست خودم نيست.مي ترسم که يه روزي هم من به سرنوشت اونها دچار بشم.تو دام يه عشق يه طرفه اسير شم و اون به سينه م دست رد بزنه.(ااااااه آب دماغم اومد پايين). نمي تونم بيشتر از اين بنويسم.هه .... قرار بود اين يه پست شاد باشه و يه جور خوش آمد گويي به يکي از دوستاي خيلي خيلي عزيزم (همون نيما دينگال ول معطل). برام دعا کنين که خوب شم که آدم شم که عمر طولاني نکنم(مکه که بودم اين رو از خدا خواستم واقعا).دعا کنين که حداقل الان که مي رم تهران حال ملت رو نگيرم.

خدايا خوبم کن ٬ به کي قسمت بدم ها ؟!!!! به کي ؟!!!

 پی نوشت ۲:

ظهر هم نت قطع شد و من نتونستم آپ کنم.تف به اين پست کوفتی اين دفعه ای. رفتم خونه٬احساس کردم که واقعا به مامانم نياز دارم.از خونه م بدم ميومد٬ديوارها بهم فشار می آوردن و بس که لبام رو گزيده بودم می سوختن و بس که جلوی اشکام رو گرفته بودم به نفس نفس افتاده بودم. من واقعا داشتم درد می کشيدم. احساس حقارت می کردم .يه هويی سيلی خورده بودم.سيلی که نه ٬ زير مشت و لگد مچاله شده بودم اما بدنم سالم سالم بود فقط اين غرورم بود که خورد و له و پودر شده ريخته بود جلوی پاهام.

نازنين زنگ زد٬ خيلی معمولی حرف زدم اما خودم می دونستم که سيل داره کم کم مياد.گفتم گوشی نازنين. دستام رو گرفتم جلوی صورتم و محکم فشار دادم٬يه تشت آب ريخت تو دستام٬رو لباسام٬ رو ملافه ها(از اين تشت قرمز پلاستيکی ها) .گوشی رو برداشتم.نازنين دنباله ی حرفش رو گرفت. از شانس من هم مرتب سوال می پرسيد و من بايد جواب می دادم و کم کم لرزش صدام خود نمايی می کرد.گفتم مامان پشت خطه و خودم رو خلاص کردم و گذاشتم سيل بياد و خونه رو با خودش رو ببره( چه لافی واقعا) .

۱۵ دقيقه بعد نويد و نازنين دم در بودن. طفلک نويد با اون اوضاع پاش که ۲ روز بود سوار ماشين نمی شد ورداشته بود اومده بود.از تو بالکن نگاش کردم.به نازنين گفته بود اينکه هيچ مرگيش نيست.خودم واسش يه شوهر خوب پيدا می کنم  (آخ خ خ خ خ جوووون .ببينين اين پسر چقدر شعور داره )

نازنين می خواست بغلم کنه اما پريدم تو آشپزخونه که :نازنين تشنه ت نيست ؟!!

و بعد براش تعريف کردم و اون گوش کرد و گفت : مطمئن باش اون طوری که تو فکر می کنی نيست.يه جای قضيه می لنگه. از .... بپرس٬ اون حتما يه چيزهايی می دونه.اينهايی که تو ميگی هيچ کدوم طبيعی نيستن. خودت بعدا می فهمی.اما تصميم با خودته.

منم تصميم خودم رو گرفتم و خفه ش کردم.طفلک هنوز جوونه هم نزده بود. شايد اين کار پستی باشه اما يادتون نره که من خيلی بزدلم.

لعنت به من


 

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤ - عسل تلخ

..................

 

سلام

..............................

............

................

...

 بابا جان بااااااشه٬ خوب ٬ قبوله ٬ همش رو خوردم ديگه. چقدر می خوايد فحش بديد آخه ؟!!!!! واااااااااااااااااااااااااای ...... آقاجون ٬ من غلط کردم .اصلا شکر خوردم ٬آقامون رو کفن کردم ( دووووور از جونش٬ فردا تبلدشه ٬پشه هم از کنارش رد نشه يه وقت). رفع شبهه : منظور از آقا٬ يک آقای مجازی و اينترنتی و خيالی و غير واقعی و توهمی و الکی و رو هوايی و الله بختکی و ...... می باشد .ان شاااااا الله که حضرات بی جنبه ارضا.... نه .. چی ميگن بهش ؟!! ها .. توجيه شده باشند.

به خدا٬ به قرآن٬ به پير٬ به پيغمبر٬ به جووووون ......( ولش کن٬ حوصله ندارم دوباره رفع شبهه کنم.همون نقطه چين بمونه بهتره.) گرفتار بودم.مخ نداشته م تکون خورده بود و در آرزوی مرگ له له می زدم. چند بار هم نوشتم ها ولی انقدر متن ها سياه بودن که خودمم ناراحت شدم واسه شخص نويسنده. خدا وکيلی يکی ميومد و اون خزعبلات رو می خوند٬ نمی گفت : نه به اسم بلاگش٬ نه به اين پست های ناله بارش ؟!!!!!

الانم حالم خوب نيست ها٬ به نيش بازم نيگا نکنين( چون وحشت می کنين). اما الله وکيلی خيلی خيلی خيلی بهترم. ای تف ف ف به روی من با اين بساطی که واسه خودم درست کردم.

مشکلات من از فروردين شروع شدن و همينطور تاتی کنان اومدن و اومدن تااااااااااا بالاخره من رو له ه ه ه کردن. وااااااای خدا چه روزهای سياهی بودن٬ خصوصا تو فاصله ی ۶ تا ۲۰ تير.

من خر احمق گاو بيشعور خنگ پخمه ی خربزه ی کدوی جنگلی از اسفند ۸۳ تصميم گرفتم که ديگه کتاب نخونم  (وااای خدا٬ جيگرتون رو عسل خانوم) خصوصا ميلان کوندرا غدقن(قدغن) شد و من معتاد مردم و زنده شدم و بالاخره هفته ی پيش رفتم سراغ کتاب جاودانگی کوندرا و دوباره در منجلاب کثيف اعتياد خود غوطه ور شدم و رو به راه شدم  و به زن وبچه و زندگيم خيانت کردم.

قضيه ی تحريم کتاب فقط يه شروع بود واسه ی خرسک داستان ما که در عرض ۲ هفته ۶ کيلو اضافه کرد و در عرض ۱ هفته ۴ کيلو کم کرد ( دکتر ميگه تيروئيد نداری٬ بلکه روووووووح متلاطمی داری که وزنت همچين ميشه.ای تف تو اين روووح). آره خلاصه يه شروع ملايم و خنک بود که فکرش رو هم نمی کردم به چه گندی کشيده ميشه و بعد هم ...... چه ميدونم ٬ گور باباش (ماشالله من چقدر خوش دهن شدم در اين پست٬ همين جور دارم گلاب پاشی می کنم) ٬ حالا که خوبم ديگه ( چشم مسعود کف پام) پس چرا راجع بهش حرف بزنم؟!!!

واااااااااااااااااااااای بچه ها نمره هام رو بايد ببينيد :۲۰٬ ۸.۵٬ ۱۸٬ ۸.۵٬ ۱۱.۹٬ ۱۷٬ اين وضعيت می رسونه که شما با يه خل تمام عيار مواجهين.خلی که هر چی رو ميل مبارکش بکشه می خونه و اساسی هم می خونه و هر چی رو هم که ميلش نکشه گند ميزنه اصوووولی. به درک ! خوب از اون درس ۸.۵ اصلا خوشم نميومد وبلکه تهوع هم می شدم روش . از استادش هم متنففففففر بودم.اون يکی ۸.۵ هم شبش داشتم تا صبح عر می زدم چون مامانم يک کلمه گفت : اين پسره٬ مهدی مگه چشه ؟!!! دندون پزشکه٬ آمريکاست٬ يه عمره که همديگه رو ميشناسيم٬ اين همه راه رو اومده  و ................. ( به نظرم مامان يه مقدار بيشتر از يه کلمه صحبت کردن ). اون يکی ۱۱.۹ هم از درسش خوشم ميومد اما شبش يه مرض واگير افتاد به جون ملت خوابگاه نشين و همگی شب را در w.c های موجود به سر برديم و فرداش هم بخاطر اين موضوع تحصن صورت گرفت و دکتر فلانی و مهندس فلانی گفتن ما استعفا ميديم و تابلو می باشد که دروغ گفتن و هر کی باور کرده صد البته که خره.

واااااااااااااااای يه مهمونی رفتم توووووووووووووپ و از ميان خيل عظيم نجيب زادگان موجود در سالن يک فروند پيرمرد هيز فکسنی زهوار در رفته ی معتمد به نفس چشمان پر سايه و ريمل من و نازنين رو در آورد.( می بينين تو رو خدا !!! حتی عرضه نداشتم که لا اقل همين پير فرتوت رو به تنهايی تور کنم و هوو هم داشتم). حالا بماند که سر اين مهمونی نويد(داداش نازنين) با کمربند افتاد دنبالم  و منم با تسبيح خط خطيش کردم .آخرشم با ما نيومد پسره ی خر.افتخار داديم بهش گفتيم دست بهارک جونت رو بگير و با ما دو تنهای خنگ بی عرضه بيا اما ..... . عکس هامون هم سوخت  و اون دوربين ديجيتوليه هم قاط زد و ما الان هيچ مدرکی تو دستمون نيست واسه ارائه به دادگاه و گرفتن غرامت.

ا .............. راستی  ..... نه نه ٬ بگذارين اين خبر رو بعدا بگم که حسابی بخندين به ريش شوفرها و شاگردهاشون .( احتمالا خودتون يه حدس هايی زدين )

و در آخر اينکه ....... بنده٬ يعنی خود من ٬ يعنی ملنگ محترم٬ يعنی عسل تلخ زهر ماری٬ يعنی همين دختره٬ يعنی خود خودم ٬ ۱ مرداد دارم مشرف ميشم خونه ی خدا و مطمئن باشين که واسه همه ی شما گوگول های عزيزم دعاااااا نمی فرمايم . يه بنده خدايی که بعضی ها به اسم ملخ پشمالوی بی خاصيت و بعضی ها به اسم دارکوب و بعضی ها هم به اسم رابين هود ميشناسنش (حالا شما هم بگين رابين هود) می گفت : عسل نکنه يه وقت بری مکه بزنه به سرت و ديگه دو تا کلمه حرف هم با ما نزنی؟!!! اگه اينجوره ٬ حالا می خوای نرو ؟!!!

 طفلکی من ...... الهی که .....           اهم ٬ اه ه ه م ٬ هوووووووووی عسل  اين دری وری ها چيه که ميگی ؟!!!! مرض بگيری که انقدر ور میزنی.مگه قرار نبود که بری واسه پدر پادشاه کتاب بخری؟!!!! برو گمشو ديگه.

پس مطلب درست بازم باشه طلبتون تا بر گردم از حج و اينم يه عالمه ماچ  (خودتون در هر عددی که می خواين ضربش کنين که بشه يه عالمه) چون ممکنه پس از بازگشت ديگه از اين خبر ها نباشه.

 

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤ - عسل تلخ

دل گمراه من !!!!!

  

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام م م م م م م م ........ م م م م ااااااااچ چ چ چ

من خيلی خوبم والله. گوش شيطون کر. چشم مسعود کف پام. ( هان؟!!!! چی؟ مسعود؟!!! هااااااااا .مثلا برادر شوورمه. دوست اين گور به گور شده ست.

شماها چطوريد؟!!! خوبين ديگه حتما .چشم حسوداتون رنگ آب دماغشون الهی.

ممنون بابت کامنت ها و احوال پرسی ها و اومدن و رفتن هاتون. دلم واسه همتون تنگ شده بود به جااااااان عزيزم قسم  ( بيا٬ از رو که نميرم که. حالا دوباره يه حرفی درميارن واسمون و من شروع می کنم به جيغ جيغ ).

والله به خدا گرفتارم.البته اين دفعه دليل نبودنم ناراحتی و دپی و قلب درد و خراب شدن ابروی چپم و خرس تر شدنم و گم شدن در ماتيکم و خش افتادن گوشی موبيلم و تموم شدن اون خط چشم خوبه و راه افتادن آب دماغم جلوی استاد و انداختن صندلی کافی شاپ و نيش پشه و  از اين جور خزعبلات نبود.دليلش اين بود که ............

دليلش اين بود که تو اين مدت خوش بودم اما سوار لاک پشت نبودم بلکه سوار دوو بودم. جدی جدی من مشکل منتالی دارم هااااا. تو رو خدا بی خيال شين و ديگه نياين اينجا. به خدا من معضلاتم خيلی حاد شدن.

توی اين مدت انقدر اتفاقات ريز و درشت و عجيب و غريب و خزعبل افتاده واسم که نمی دونم چه جوری بگم و از کجا بگم و چه جوری بگم و از کجا بگم و چه جوری بگم و از کجا بگم  و خاک تو سر هر کسی که نشسته و اين چرنديات من رو می خونه.( وااااااااااااااای معذرت ٬ منظورم اون دوست جونهايی بود که مثل خودم مخ ندارن.تو رو خدا اگه احيانا آدم محترم و با شخصيتی اومده اينجا به دل نگيره و بی خود کرده که اومده اينجا اصلا  و دفعه ی آخرش باشه و .....).

آره ديگه رفتم سفر و برگشتم و مهمون داشتم و تمام روز در پی تفريحات سالم بودم با دوستان محترمم و حتی شب امتحان هم به خودم رحم نکردم و گووووووور بابای دانشگاه و درس و مشروطی و اضافه وزن و من خيلی خرم و خلم و منگلم و خودم می دونم و شماها نمی خواد زحمت بکشيد و تو کامنت هاتون ذکر کنيد اين نکته رو.

وااااااااااااااااااااااااااااااای ! يه خبر مهم !!!

جديدا تنزل مقام پيدا کردم و اين دفعه يه شاگرد راننده عاشقم شده . می بينين تو رو خدا ؟!!!!  بس که ناشکری کردم من .باز حداقل قبلا راننده ها پی ام ميدادن به ما.باز حداقل يه اتوبوسی موبيلی سيبيلی داشتن واسه خودشون. تاااااااااااااااازه ٬ شاگرده هم بور بود ٬هم لباش سرخ بودن ٬ هم سفيد بود ٬هم چشماش رنگی بودن. اما خدا وکيلی من خودمم می دونم که آخر سر ميرم عاشق يه پسر بور و قد کوتاه و لب سرخ و لاغر و سفيد ميگردم ومريض ميشم و ميفتم تو رختخواب و اونم تحويلم نمی گيره تازه .عاقبتم همينه٬ می دونم. 

آره ديگه ٬مطلب درست وحسابی باشه طلبتون .

اين رو هم واسه خود خرم می نويسم ٬باشد که رستگار شوم .( ولی نه٬ الان نمی خوام ٬باشه بعدا رستگار ميشم٬فعلا همينجوری خوبه٬دوست دارم اين اوضاع خرکی رو.) :

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه ؟

با نيازی که رنگ می گيرد

در تن شاخه های خشک و سياه؟

                                                           آسمان می رود ز خويش برون

                                                           ديگر او در جهان نمی گنجد

                                                           آه٬ گوئی که اين همه آبی

                                                           در دل آسمان نمی گنجد

می خزم همچو مار تبداری

بر علف های خيس تازه ی سرد

آه با اين خروش و اين طغيان

دل گمراه من چه خواهد کرد ؟ 

 

سطل نظرات ()        کاغذ مچاله        جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤ - عسل تلخ