بابای حسن

س س س سلام ! 09.gif

نمی دونم اصلآ کسی مونده که جواب سلام من رو بده ؟!!

وقتی بچه بودم مامان بزرگم می گفت وقتی وارد خونه میشی٬ به خونه ی خالی سلام کن؛ چون در نبود اهل خونه٬ خدا چند تا فرشته رو می فرسته که از خونه مراقبت کنن که دزد نیاد٬که آتیش سوزی نشه٬که ... . پس اول سلام کن و بعد٬از اینکه خونه رو دست نخورده می بینی از خدا و فرشته هاش تشکر کن. 

پس منم سلام می کنم و میگم ممنونم.

پارسال همین موقع ها بنده با اقتدار در حال به پایان رساندن تحصیلات خویش در دانشگاه شیراز(همون شیرین شهر خودمون15.gif) بودم و در این اندیشه که چگونه خنزر پنزر خود را جمع کنم و چگونه با صاحب خونه ی ندید بدید خود تصفیه حساب کنم و چگونه بروم شونصدتا امضای فارغ التحصیلی را جمع کنم که ار سوی نازنین و سولماز در آستانه ی امتحان بزرگی قرار گرفتم :

سولماز و نازنین : سلام سه نقطه! چطوری؟ میای بریم اصفهان؟

عسل : ها؟!! بریم اونجا چی بگیم؟!!

س و ن : خوش می گذره.

ع : از حالا بگم من خونه ی فک و فامیل و دوست و آشنا نمی رم ها ! ما رو تو هتل راه میدن آیا؟!

س: احمق من اونجا سو‌ئیت دارم.

ع : من چهارشنبه امتحان دارم ..... نه نه بعدشم نمیام٬ نع ع ع نمیام م م .

س و ن : پس ما سه شنبه می ریم .خدافس.

اهم٬ بله.شما چی فکر می کنین؟خوب فکرتون رو واسه خودتون نگه دارین چون من چهارشنبه شب تو اتوبوس شیراز-اصفهان بودم.04.gif

سر صلاة صبح رسیدم اصفهان.همونجور خواب آلو و کورمال کورمال رفتم سوار یه ابو طیاره ای شدم و تااازه رفتم جلو هم نشستم حتی در کنار رارنده(یادتونه که این صنف چه علاقه ی عمیقی به من دارن). حالا که نیگاه میکنم میبینم اوا خاک به سرم اینکه دینگالیگا بابای بچه هاست و من دارم برای بار سوم در طول چهار پنچ سال زندگی مشترک ایشون رو می بینم. آره خلاصه خیلی اتفاقی همدیگه رو دیدیم (ساکت!راست می گم)

آدرس رو که بدین شرح بود: (میدان...٬خیابان...٬کوچه... و به گفته ی نازنین  نشون به اون نشون که  یه تیر چراغ برق در وسط آن قرار دارد) دادم به آقامون.ایشون آدرس رو خوند٬یه نیگاه عاقل اندر سفیر رر به من کرد و گفت : یوهاهاهاهاهاها.گفتم:رو آب بخندی. به من چه؟!مگه خونه ی منه؟اصلآ شهرشماست.شما عیب و علت دارین که تیر برق رو گذاشتین سر راه.

و ما رفتیم و دیدیم سو‌ئیت نگو بلا بگو.اولآ: خونه هه در اعماق شهر بود .ثانیآ:انگار جنگ ایران و عراق در خود این منطقه شروع شده بود و گویا هنوز هم خبر پذیرش قطعنامه ۵۹۸ بهش نرسیده بود و دوران سازندگیش شروع نشده بود.ثالثآ:پلاک ملاک چیز تزئینی و لوکسی می باشد.حالا من و نیما کله ی سحری تو این کوچه هه.من عصبانی٬نیما هلاک از خنده و جیغ که ای ول٬تیر چراغ برق!!دیدمش خودشه.درست وسط وسطه.هیچی در کنار تیر برق مذکور یا سند بی آبرویی من ایستادیم.من زنگ می زنم به نازنین که خبر مرگت اقلآ شب یه ضربدر قرمزی چیزی می کشیدین رو در که من بفهمم دماغم رو بکنم کجا؟!!!توجه داشته باشین که این نیما هم داره می خنده در تمام این لحظات.یهو دیدم از یه خونه ی متروکه ای یه کله ی تیره رنگ اومد بیرون.بله بله نازنین علامت داد و ما پریدیم تو متروکه هه و چپیدیم در یک اتاقی.و بله معلوم میشه که اینجا کاخ بابابزرگ سولمازه که واسه یه ترمی که دانشجوی مهمان بود٬ اونجا باشه و موشه تو سوراخ نمی رفت خرس به دمبش می بست.و تازه بعدش سولماز حرف قشنگی زد :بابابزرگم خیلی خسیسه و اگه بفهمه ما سه نفریم میمیره.بابامم که دندون پزشکه٬جراح قلب نیست که بتونه خوبش کنه.پس در نتیجه من چطوری برم w.c کنم؟!پس باز هم در نتیجه در یک قابلمه ی شیک صورت خود را ششتم به چه تمیزی و مسواک هم زدم به چه نازی و w.c هم .... دهه خوب معلومه که نکردیم چون قابلمه هه پر شده بود دیگه. برای صبحانه هم جاتون خالی نازنین و سولماز زحمت کشیده بودن پاستل خریده  بودن که به همراه سه قاشق آش تقسیم بر سه خوردیم و خیلی چسبید و جاتون خالی واقعآ.از اون طرف سولماز جان ساعت ۷ صبح قرار دادگاه داشتن چون رفته بودن شیشه ی مغازه ای رو که پایان نامشون رو تایپ می کرده شکسته بودن که چرا پایان نامه م حاضر نیست؟!( اونوقت به من می گن هار).به نارنین گفتم یا همین الان برمی گردیم شیراز یا می ریم هتل.گفت بیا بریم خونه عمه مستانه.نوشین و نیما و مهرنوش هم واسه تعطیلات اومدن اونجا.گفتم معلومه که میام خونه ی عمه مستانه/بگو قبلش چه کنم با این مثانه؟! نازنین رفت تو حیاط کشیک تا من برم تو حیاط دست به آب.خوب این قسمت سانسور میشه و در صحنه ی بعد  من دارم با شادی و خوشحالی هر چه تمام از موال خارج میشم که بله ٬میبینم یه پیرزن نقلی و سرخ و سیبیلو و یه پیرمرد فرتوت که گویا نه چیزی می بینه و نه چیزی می شنوه ایستادن تو حیاط.پیرمرده عصاش رو گذاشته بود رو سینه ی نازنین  و می گفت:تو دختر حسنی؟! نازنین هم به تته پته افتاده که چی بگه.اونم هی می گفت تو دختر حسنی؟!تو دختر حسنی؟!بالاخره نازنین گفت آره.پیرمرده گفت بابا بیا این بخاری رو خاموش کن. حالا نگو اینا فکر کرده بودن نازنین٬سولمازه.منم نازنینم.لابد شیلنگ آبم عسله.خلاصه تند تند پوشیدیم که درریم دوباره این پیرمرده(بابای حسن) اومد دستش رو گرفت جلوی صورت نازنین.حالا نازنین یه نیگاه به من می کنه یه نیگاه به یارو.تصور کنین سه تا موجود ناجور ایستادن تو یه متروکه ی ویرونه به همراه یه ساک و یه چمدون و ساعد یک دست هم جلوی صورت یکیشونه و زمان هم همینطور سپری میشه و قرن ها می گذره و هی باد شنی میاد 42.gifو من و نازنین میشیم عبرت سایرین و تبدیل به خون آشام هایی میشیم که دخترایی رو که میرن مهمونی هی می فرستیم دستشویی.بالاخره نازنین جون کند گفت:بله؟ یارو گفت: دکمه ی آستینم رو ببند.13.gif14.gif

خلاصه از اونجا پریدیم بیرون.حالا کوچه هه دراااااااااااز٬ما هم با چمدون و ساک.عین دیوونه ها تو کوچه می دویدیم هی پشت سرمون رو نیگاه می کردیم تا رسیدیم سر کوچه.وقتی خیابون رو دیدیم چشمان بدون آرایشمون پر اشک شد.نمی دونستیم چیکار کنیم از خوشی.چمدون ها رو ول کردیم افتادیم تو بغل هم د بخند.بعدش اومدیم تاکسی بگیریم دریغ از یه خر.تصور کنین کله ی سحر ایستادیم کنار خیابون با اون سر وضع اسفناک٬با چمدون٬عین دختر فراری ها.سرانجام یه پیکان پوکیده اومد ما رو سوار کرد به شرط ۳۰۰۰ تومن.حالا ما سوار شدیم می بینیم هیکلمون شده عین ناقص الخلقه ها.ماتحت تقریبآ روی آسفالت قرار داشت بعدش لنگ و زانو اون بالاها واقع شده بود.حالا من و نازنین یه نیگاه به هم می کنیم از زور خنده بنفش میشیم .آدرس رو میدیم به یارو٬ایشون هم لطف می کنه ما رو می بره٬یه جا هم پیاده میشه و آدرس کوچه رو می گیره و می رسیم.می فرماید که خواهر میشه ۳۷۰۰.ما هم از اون زیر میرا در حال جون کندن داد می زنیم:قرارمون سه تومن بود که.می فرماد که:خواهر من پیاده شدم آدرس گرفتم13.gif.دیدیم خداییش حرف حق می زنه طفلک.از اون ته  می گیم:آقا بی زحمت یه طناب بنداز ما در بیایم.طنابم ۳۰۰ حساب کن که رند شه یهو بهت ۴۰۰۰ تومن تقدیم کنیم.فقط تو رو خدا از ما راضی باش.

واسه ناهار قرار بود من و نیما و داش مهدی(دوست آقا) و آبجی کوچیکه که دانشجوی اصفهان بودن بریم خوان گستر ناهار.بعدش آقا و مهدی هی میومدن دمبال من هی نمی رسیدن ٬هی میومدن هی نمی رسیدن ٬هی میومدن می رسیدن اما نبودن.اصولآ این دو تا وقتی با هم میفتن قابلیت های مغزیشون میره زیر رادیکال.در اینجا من یه غلطی کردم گفتم در ضمن ٬سر این کوچه هه دفتر نمی دونم چندم سپاهه.آقا گفت هاااااا فهمیدم بای.بعدش زنگ می زنه که من روبروی سپاهم تو کجایی؟!بهش می گم من  نگفتم برو یه پاسگاه پیدا کن وایسا جلوش.گفتم از قضا سر این کوچه هه یه پاسگاه هست.میگه:وااااااااای بر تو33.gifاصلآ این چه جاهاییه که فامیل های تو  میرن خونه می گیرن؟!!!13.gif و بالاخره ما به هم رسیدیم و به اتفاق مرحله ی بعدی عملیات رو آغاز نمودیم که از این قرار بود که بریم دنبال آبجی کوچیکه .ایشان در این محل منتظر ما بودند: بلوار...٬ورودی...٬مجموعه ی گلها٬تقاطع میخک.اما از اون جایی که ما سه نفر ذهن بسیار خلاقی داریم٬آدرس رو تبدیل کردیم به:بلوار ...٬ورودی...٬تقاطع گلها٬ساختمان بهار20.gif.و ما خیلی ناز میریم این آدرس رو می پرسیم و ملت هم کم نمیارد و با اعتماد به نفس ما رو راهنمایی می کنن و ما هی میریم.بعدش یه بلواری بود مال یه خانوم محترمه به نام علویه که ما هی می رفتیم و میومدیم سر از این خانومه در می آوردیم ٬تبدیلش کردیم به سالاد الویه بیچاره رو.حالا منم هی از اون پشت جییییغ که من گشششششششنمه. اینام هر هر و کر کر که بیا سالاد الویه بخور یه یه یه یه ی ی ی ی.

بعدش رفتیم تو یه کوچه ای٬یه خانوم میانسال سیاه پوش و خسته داشت می رفت تو خونه ش.ما هم از تو ماشین هواااااار که تقاطع گلها٬ساختمان بهار کوجاست؟خانومه رو به این دو تا کرد گفت:برید تا ته٬ بعد یه کم جوز هندی اضافه کنین بعد بپیچید دوباره برگردید بعد برید تو زاینده رود شنا کنید بعد  به جای بهار می رسید به بهشت ٬عزیزم!حالا من نیگاه می کنم می بینم آب از لب و لوچه ی این دو تا روانه.میگم چتونه؟!خوب آدرس خرکی داد.میبینم اینا همینجور صورتی موندن و به همدیگه می گن: شنیدی؟گفت عزیزم!!!

بالاخره جیغ های من نتیجه داد و ماشین به راه افتاد و ما همچنان با پشتکار فراوان  به گم شدن خود  و طواف به دور شمع وجود بانو الویه ادامه دادیم و به لطف خدا اینا جای خونه ی زنه یادشون نمونده بود وگرنه حتمآ برمی گشتن زنگ می زدن که ببخشید ماییم عزیزانت٬یه بار دیگه آدرس رو با قافیه ی عزیزم آخرش بفرمایید لطفآ.در نهایت سر یه پیچ یه دختری دیدیم با قد بلند به چشم خواهری.نیما گفت عیال گمونم خود نون زیر کبابه.من گفتم:ها !!18.gif

آآآآآآری و بدینسان جستجوی ۳ ساعته ی ما به نتیجه رسید41.gif.به نظرم اگه جایی زلزله بیاد من و نیما و مهدی می تونیم با  خونسردی و شم قویمون جون خیلی ها رو نجات بدیم.

واااااااااای دیگه بسه.من چرا هنوز روده م انقدر درازه ؟بقیه ش تو پست بعدی.

نوکرم 11.gif

/ 35 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هلال

دلم برات تنگ شده عسل ... می بینی زمان چقدر سرعت گرفته ؟ ... کاش تو همون روزای سال 84 مونده بود .... همون روزا که برات می نوشتم کاش می شد چند سالی به گذشته برگشت ... عجیبه که زندگی همیشه به مسابقه با زمان می گذره و همیشه این زمان هست که به موقع تخت گاز سبقت می گیره و ... دیگه خیلی وقته رهاش کردم که بره پی کارش ... دلم برای خودت و نوشته هات تنگ شده ... امیدوارم هر جا که هستی سلامت باشی و شاد ... [ماچ]

ღ♀ღ ايده ღ♀ღ

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] نوزاد در آغوش مادر نگاهی به آسمان ِ زمستان انداخت و پرسید: سردت نیست خورشید...؟؟؟ " واهه آرمن " [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]

پدر

آپ کنی بد نیست ها...!

یوسف نیا

دوست من سلام همانطور که خودتون هم اطلاع دارید برای افزایش بیننده سایت یا وبلاگمون موتورهای جستجو خیلی مهم هستند. و یکی از روشهای فوق العاده مهم و از همه جالبتر رایگان افزایش امتیاز در موتورهای جستجو ، تبادل لینک بین سایتها و وبلاگهاست. سایت محور مشتاق تبادل لینک با شماست. به همین منظور شما می توانید با ثبت لینکتان درhttp://www.mehvar.com/link/register.aspx بطور کاملا رایگان از این مزیت استفاده کنید. همچنین خواهشمندیم متقابلا لینک http://www.mehvar.com را در وبلاگ خود با یکی از عنوانهای : سایت نیازمندیها نیازمندیها آگهی رایگان فروشگاه اینترنتی حراجی اینترنتی لینکستان قرار دهید. بدون اینکه اجباری در ثبت لینک ما داشته باشید در اولین فرصت و در سریعترن زمان لینکهای ثبت شده را تایید وارادتمان را کامل می کنیم.

خودم

خدا خفت نکنه هنوز عین قدیما می نویسی.[نیشخند]

نوا

نوشته هاتو خیلییییییییییییییییییییییییییی دوس دارم چرا نمی نویسی؟خواهشا بنویس[ماچ]

ramia

salam hamed. shayad majbur shim inja vase ham payam bezarim.felan ke saleme. aslan halet chetore?kojaii? khubi? salemi? heh .in ruza az ham e miporsam salemi? maskharas

آبی

شیرین تر از عسل لب ساقی کربلاست... عسل تلخ منتظرم

بلاگر

سلام نوشته هات فوق العاده جالبه ، کم پیش میاد روزمرگی ها رو بخونم اما نوشته تو از نوع طنز مورد علاقه منه ... ظاهرن خیلی وقته نمینویسی ... دل خیلی از خواننده های بلاگت واست تنگ شده ... بنویس ... من تازه مشتری اینجا شدم ... همین اولیش پوچ در بیاد دیگه باز نمیکنم ...

دوست شما

دوست داشتن، خيلي آن چيزي نيست كه تو فكر مي‏كني. خيلي اسرارآميز است و خيلي از كساني كه در آن بودند هيچ وقت ندانستند در آنند و خيلي از كساني كه درباره آن حرف زدند، فقط حرف زدند... دوست داشتن، او را با تمام بدي‏هايش، دوست‏ داشتني يافتن است. رابطه است چون چيزها نمي‏توانند با هم در ارتباطي عميق باشند مگر آنكه مثل هم باشند و فقط مثل‏ها مي‏توانند همديگر را دوست داشته باشند.. دوست داشتن كشش روح است نه كشش‏هاي نفس و هوس. كشش قلب است نه كوشش‏هاي پوچ و عبث. دوست داشتن، ديگري را داشتن است بدون زنجير زدن. ديگري را داشتن است در اوج از دست دادن. خوبترين‏ها را براي او خواستن است. حتي اگر خوبترين‏ها، تنها گذاشتن او باشد و حتي اگر واگذاري او به ديگري باشد و حتي اگر مرگ معشوق باشد. دوست داشتن معامله نيست اما در بين مردم جز اين نيست. نديدن و يافتن است. محاسبه نيست. ديوانه‏پنداريست. ندانسته خواستن است. تكيه به صورت نيست اتكاء به سيرت است. حبابي گذرا و زود مرگ نيست كه تو را در بر گيرد و زود هنگام تركت كند، قلب تو است كه تو آنرا در بر گرفته‏اي اما او بر تو است و تو را با خود خواهد برد. دوست داشتن پريدن است آنگاه كه توان پريدن