عسل عوضی

04.gif

تقديم به او٬ که اگر نبود تمهيدات کارسازش ٬اين نوشته به تبع(طبع) نمی رسيد : نيما دينگاليگا 26.gif

والله من اصلا حال و حوصله ی نوشتن نداشتم و اوضاع روحيم به قدری متغير و ناپايدار و بی ثبات و خرکی بود که اصلا تضمينی وجود نداشت که وسط يه نوشته ی پر از خنده و شوخی ٬ شروع نکنم به عر زدن و يا خودسوزی ننمايم.(حالا يکی نيست بگه که نوشته های قبليت مگه غير از اين بودن ؟!!!!)

اما . ..... ... . ام م م ا .......... اما ......

در اين مدت آقامون(همون دينگال) يکی دو بار غر زد که بيا و آپ کن خبر مرگت و خوب ما هم ترتيب اثر نداديم(عدم تمکين زن از شوهر) و در نهايت٬ايشان در کمال وقاحت و به کثيف ترين شکل ممکن مرا وادار به نوشتن کرد و آن هم اين بود که در صورت عدم آپ تجديد فراش خواهد کرد( سوء استفاده ی يک مرد پست از شرع و قانون). و من هم نه به خاطر نگه داشتن شوور چندشم و نه به خاطر حفظ آشيونه م که به خاطر اون سه تا طفل معصوم (ممد٬ذبيح و زبيده) تمکين کردم 26.gif و الان در خدمتتون هستم.

بی مقدمه عرض کنم که ۸ آبان تولدم بود و من هم به خاطر عروسی داييم که عيد فطر بود از يه هفته قبلش تهران بودم و همينجوووووووووووور واسه خودم عشق می کردم.

هدايای بس نفيسی من جمله: چندين و چند sms پر احساس در اولين دقايق بامداد ۸ آبان (يکيشون ۴ صبح بود که اگر خنگ نباشين می فهمين که کار دينگيلی بود)(البته اولين تفلن درست ساعت ۱ دقيقه ی بامداد توسط رابين هود صورت گرفت)٬ چندين و چند تلفن لوس و همراه با جيغ و داد و قربونت برم و فدات بشم و ماچ و جيگرتو بخورم 26.gif٬ مقادير معتنابهی پيل03.gif٬ يه کمی گوشی موبايل٬ يه شيشه عطر26.gif ٬ گل 26.gif٬ و دو بار دعوت به شام07.gif 07.gifو يه اسپری 8&4 14.gif و ...... دريافت نمودم. 

و جالب اينجاست که من در آن روز عين يک عدد سگ سياه چاق گر احمق می بودم٬ به گونه ای که علی به رابين هود گفت : واقعا کار خوبی کردی که کراوات بستی٬عسل می تونه راااحت خفه ت کنه.

عزيزان خيلی تلاش کردند که به من خوش بگذرد٬ يه عاااالمه آدم رفتيم شام خورديم٬کيک خاااااامه ای07.gif10.gif خورديم و بعد هم با جمع خودمونی ها رفتيم فرحزاد توی اون سرمايی که خر تب می کرد٬ سگ سرفه می کرد٬ گربه عطسه می کرد٬زرافه خراطی می کرد٬ شتر لاو بازی می کرد. و من کم مونده بود که از هول خوردن گردو قليون رو کاملا غير عمد بندازم روی آقای هود( که ای کاش که انداخته بودم). و از بس که خنديدم اون شب هلاک شدم و تا چشمم به هود بدبخت می افتاد تبديل به همون سگ سياهه می شدم٬ حتی حاضر نشدم نزديکش بشينم.از دستش ناراحت بودم خوب.به خاطر علی جونش برای اولين بار در طول تاريخ آشنايی مزخرفمون من رو نيم ساعت معطل کرده بود(می دونم که حق رو به من ميديد)(من خودم شخصا هميشه دير حاضر می شدم و اين يه مساله ی عاديه اما اون که هميشه زود ميومد اين دفعه چرا همچين کرد؟!!!!)

طفلک انقدر هول کرده بود که موقع برگشتن می خواست کفشهام رو هم پام کنه و من با قيافه ی هيولا وارم می گفتم: وااااااااای داری چيکار می کنی؟!! مرسی .... نه 12.gifو ته دلم از خودم خجالت می کشيدم که با ربع قرن سن٬اونم تو روز تولدم٬اونم سر موضوعی که رابين خيلی توش مقصر نبوده و معذرت خواهی هم کرده و اين همه تلاش کرده که اون شب به من خوش بگذره٬اونم جلوی دوستامون انقدر بچه بازی در آوردم(تقريبا داشت التماس می کرد که عسل! تمومش کن)(فکر نکنيد که آدم شدم ها٬ نه اصلا يه همچين فکر غلطی نکنيد.من همچنان بر مواضع احمقانه ی خودم پا فشاری کردم در آن شب.آخه من خيلی عوضيم).کجا بودم ؟!!! ها!  و همه با چشم های ذوزنقه ای به ما نگاه می کردن در مراسم کفش پوشيدن خانوم سيندرلا (وااای خدا! چقدر از خودم بدم مياد) و تو دلشون می گفتن که اين دو تا چرا همچين می کنن. و دختر خاله م هم زير لب به زمين و زمان و خودش و دوست پسرش و  من فحش می داد و قربون صدقه ی رابين هود می رفت و هی می گفت :حيف از اين پسر که گرفتار توی آشغال شده. بعد هم ماجرا رو واسه ی همه از مامانم و خاله ها و دختر خاله ها گرفته تا شير موزه ی دار آباد تعريف کرد.

جالب اينجاست که فرداش تو شرکت يکی از آقايون همکار بهش گفته بود : معلومه که الان بايد سرفه کنی وقتی تا اون موقع شب فرحزاد بودی 18.gif (تف به اين شانس). دختر خاله هم خودش رو زده بود به اون راه و وقتی اومد خونه عين جارو برقی سر و صدا می کرد و به زمين و زمان و خودش و دوست پسرش و من فحش می داد و قربون صدقه ی .......04.gif

به هر حال ديگه در توانم نيست که بيشتر از اين در افشانی کنم و می دونم که مزخرف نوشتم و نشونه ش هم اينه که توی نوشته های قبليم تنها يکی دو مورد اون هم در حد يه اشاره ی کوچيک در مورد رابين می نوشتم اما اين دفعه ..... .ان شاء الله که در آينده بهتر می شوم.

بابت دير آپ کردن هم معذرت.باباجون وقتی آدم می دونه که قراره چرت بنويسه٬خوب بهتره که ننويسه.خدا بگم چيکارت کنه مرد که من رو وادار به نوشتن اين خزعبلات کردی.

گشنمه٬ديگه برم.

       

/ 54 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدرام گودرزي

خدا نکنه دايی جون مسافر اون هواپیما باشی.الهی شکر که سالمی .دايی يادت باشه مشکلات واسه همس .الحمدالله خدا سلامتی بهت داده اين بزرگترین ثروت دایی

Pardis

دستشون درد نکنه!ديگه گذشت ولی مبارکه!

azadeh

سلام ملنگ بانو.روبه راهی؟ مرسی که بالاخره اومدی..ديگه داشتم نااميد ميشدم..مرسی..من حالم خوبه..اميدوارم تو هم خوب باشی..در ضمن جدی گفتم خيلی به هم مياين..

atefeh

سلام عسلم تو باز اپ نکردی که دختر من آپ کردم بيا اگه هستی

aghasami

رو که نيست که ... خوشگل خانوم از آقاتون ياد بگير.... هميشه اين بشر خوشحاله

phoenix

به جرات ميتونم بگم كه اومدم اينجا!!!

daltang

سلام خوبی مطلب قشنگی بود سری به من هم بزن موفق باشی

میلاد

سلام تو که سالی يه بار آپ ميکنی. نکنه الان خواب مونده .فکر کنم رفت تا عيد سال ديگه.!!!

فاطمه

با اين که زياد سر در نياوردم از نوشته هات ولی خوندمش عسل خانوم.